تبليغاتX
حرفهایی از جنس درون
درد دلی با وجدان
 

تا اطلاع ثانوی

سلمان مُرد

 

 

پ.ن: ببخشید اگه اینقدر بی هوا مُردم

از همه دوستانی که این مدت با مزخرفات من چشمای قشنگشون رو ضعیف کردند ...ممنونم

از همه دوستانی که با نظرای مهربونشون منو امیدوار کردن .... ممنونم

از همه دوستانی که اومدن چون به بودنشون نیاز داشتم ... ممنونم

از همه دوستانی که با وبلاگای معرکشون منو هوایی کردن ... ممنونم

از همه دوستانی که براشون چرندیات نوشتم و نخوندن ... ممنونم

از همه دوستانی که دوسشون داشتم ولی نفهمیدن ... ممنونم

از همه دوستانی که به دوستیشون نیاز داشتم و از من دریغ نکردن ... ممنونم

از همه دوستانی که با انتظار خوندن مطالبشون منو کم صبر کردن ... ممنونم

از همه دوستانی که به من فکر کردن ... عاشق بودن ... آدم بودن رو آموختن ... ممنونم

از همه دوستانی که با آهنگهای رو وبلاگشون منو دیوونه کردن ... ممنونم

از همه  ممنونم

از خدا ممنونم که قلم را آفرید ... به من نوشتن آموخت ...

ایمیلم هست

هر چند به مُرده ایمیل زدن شگون نداره

از من ناراحت نشین ... رفتنم دلیل محکمتری از ماندنم داشت ...

رفتم تا انتظار آمدن کسی را نداشته باشم

یا حق و به امید دیدار ....

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:44  توسط سلمان شجاعی زند | 
 

محنت از این بیش ...

که در بر باشی و

افسانه باشی ...

 

پ.ن : واسه اونی که دلم می خواد بخونه ولی نمی خونه ... نمی دونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:59  توسط سلمان شجاعی زند | 
 

ساعت را ببین

نه به من رحم می کند ..... نه به تو

بیا .......

درنگ نکن

این عمر من است که فدای ثانیه هایت می شود ...

 

پ.ن: گیر ندین دوستان ... حال من خراب تر از آن است که عاقل باشم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:9  توسط سلمان شجاعی زند | 
 

اینجا شراب خانه لیلی مقدس است

مستی که اینچنین قدحش را به باد داد

سرتاسر ضمیر مرا گل فشانده است

رسم است شیوه عاشق کشی در این دیار

لیکن برای حضرت لیلی مقدس است ...

 

پ.ن:به کدامین لیلی چنین گرفتارم .... نمی دانم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:51  توسط سلمان شجاعی زند | 
 

خسته تر می شوم هر روز

پیر تر

وقتی اعتمادتان را سست تر می بینم

کاش نمی فهمیدم

ولی باور کنید

امروز غریبه تر از دیروزم ...

 

پ.ن: حوصله ام سر رفته ... باز عادت " نوشتن و پاره کردن " اومده سراغم ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:21  توسط سلمان شجاعی زند | 
 

هراسان شده ام

دل آشوب

چنان میان این معرکه اسیر که توان از کف داده ام

نه به احساس پایبند و نه به  عقل مرید

در این جولانگاه عقل و احساس که هر دو بر عقیده خویش پافشارند

فقط منم که زیر بار این فشار دست و پا می زنم

........

درد دارم

آنقدر زیاد که گاه از هوش می روم

.......

مانده ام که مستی به راستی می ماند

یا که احساس جز هوسبازی دلی بی تاب نیست

خراب تر می شوم هر روز که انتهای عشق را نمی دانم

خراب تر می شوم که عقل را حاکم بر ذات خویش می دانم

خراب تر می شوم که خراب تر می شوم که خراب تر ....

گاهی اسیر چشمان نرگسی مست

گاهی گرفتار راهی به غایت سخت

ودر آخر جز خستگی و جز پشیمانی .... هیچ

چه سخت می گذرد این روزهای بی تابی

.......

درد دارم

آنقدر زیاد که گاه از هوش می روم

.......

 

پ . ن : به از دست دادن رفیقی گرفتارم ..... کاش داستان زندگی دوستانم انتها نداشت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9:8  توسط سلمان شجاعی زند | 
 

دست از سرم بردار

...

روی قلبم بگذار

قلبم بیشتر از سرم درد می کند ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 8:22  توسط سلمان شجاعی زند | 
 

دیشب تمام سنگامو با چشمم وا کندم

دیگه قرار شد از امروز فقط و فقط چیزایی رو ببینه که تا حالا ندیده .....

 .......

راستش از امروز صبح کور شدم !!!

 

پ.ن : یه مطلبی از دوست خوبم "صلح سپید" باعث این نوشته شد :

                "بگذار تا شیطنت عشق
                 چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید
                  هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد,
                  اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن."

ممنون دوست من ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:0  توسط سلمان شجاعی زند | 

 

خدایا ...

تا سال دیگه

دلم برایت تنگ می شود

برایم نامه بنویس

آدرسم را که می دانی

اینجا .... وسط غوغایی که نمی دانم انتها دارد یا نه

یادت نرود

اینجا بدون تو دلگیر می شود .... دعوا می شود

کاش می شد از پیش ما نروی

یادت که هست .... قبل از مهمانی را می گویم

زد و خورد ... دود و آتش ... خون و باتوم ... بند و زندان ... حق و نا حق .... دروغ و ریا ... سبز و سیاه

آنقدر شلوغ شده بود که راه خانه هایمان را هم گم کرده بودیم

دیگر شلوغی نمی خواهم

کاش می ماندی .... فقط تو می توانی درستش کنی

یک ماه است که همه برایت درددل می کنند و تو گوش می دهی

گروهی از حق پایمال شده می گویند و گروهی بر سر تعصبات ایستاده اند

گروهی آب در هاون می کوبند و گروهی طبل تو خالی اند

کاش می ماندی .... می دانی که اگر بروی چه می شود ... باز دعوا می شود

 

خدایا ...

هر جا هستی به یادم باش

فراموشی عذاب است

منتظرم

نامه یادت نرود

آدرسم را که می دانی ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:39  توسط سلمان شجاعی زند | 
 

یادم کنید

فراموشی عذاب است

مثل اسیر مانده در بند

مثل خورشید در پس ابر

مثل کودک پشت درب

مثل ماهی بیرون از آب

فراموشی عذاب است

یادم کنید

که یادتان می کنم .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:14  توسط سلمان شجاعی زند |